Showing posts with label زراتشت نامه. Show all posts
Showing posts with label زراتشت نامه. Show all posts

Thursday, November 25, 2010

زَراتُشت‌نامه، حماسه‌ای دینی به‌ سبک خراسانی


هفته نامه امرداد
گردآوری و نگارش: فرید شولیزاده



سخن را بنام خدای جهان
بیاراید از آشکار و نهان

خداوند عقل و خداوند جان
فروزنده‌ی گونه‌گون اختران

ازان دادمان عقل و هوش و خرد
که تا باز دانیم از نیک و بد

هر آن را که باشد خرد رهنمای
نکو باشدش کارِ هر دو سرای

بدان تو حقیقت که ایزد یکیست
مر او را همانند و انباز نیست

چو خواهی که باشد ترا دین دُرست
به هستی دادار بگرو نُخُست

ز بنده نخواهد به‌جز راستی
پسندش نیاید رهِ کاستی

این بيت‌ها بخش‌هایی از دیباچه‌ی منظومه «زَراتُشت‌نامه» است. زراتشت‌نامه، حماسه‌ای دینی است که زندگانی زرتشت را بر اساس روایت‌هاي مذهبی و سنتي در خود دارد و نمونه‌ای بارز از چکامه‌ سرایی‌های ديني در نزد دینورزان زرتشتی است. 
چنان‌که از ابیات خود منظومه بر می‌آید، زراتشت‌نامه به‌ سال 647 یزدگردی برابر با 1278م سروده شده است.

چل و هفت با ششصد از یزدگرد
همان ماه آبان که گیتی فسرد

من این روز آذر گرفتم بدست
به آبان چو بر جشن بودیم مست

این سروده در حدود 1570 بیت است. بر اساس داشته‌هاي موجود‏، اين كتاب از گرايش و علاقه زرتشتيان در روزگار خود بهره‌مند بوده است. اين گرايش مي‌تواند به شوند(:دليل) ويژگي‌هاي ادبي و همچنين درونمايه آن باشد. زيرا زبان شعر برای بیان داستان‌هاي دینی و رویدادهای گذشتگان، مناسب‌ترین و مردم پذیرترین شیوه است.

کتابی نغز در دین زراتشت
که در دندان بماند از عقل انگشت

سخن چون نظم شد هم خوش‌تر آید
به‌گوش آواز او بهتر سُراید

اگر شاعر به‌گفتن نیست استاد
کند قصه خراب، ار هست آباد

اما سراینده‌ي این مثنوی دلنشین کیست؟ گروهی «کی‌کاووس‌ پور‌ کی‌خسرو‌ پور دارا» و برخی دیگر «زرتشت ‌بهرام‌ ‌پژدو» را سراينده آن مي‌دانند. نگارنده پس از بررسی منظومه‌های «زراتشت‌نامه» و «ارداویراف‌نامه» گمان دارد كه آفريننده زراتشت‌نامه؛ «کی‌کاووس ‌پور ‌کی‌خسرو پور دارا» است. 
چنان‌که از آن برمی‌آید، سراینده‌ی این كتاب فرزند «کی‌خسرور پوردارا» و از خانواده‌های سرشناس و بسیار قدیمی«ری» بوده و در هنگام سرودن منظومه‌ي «زراتشت‌نامه» مجرد می‌زیسته است:

بگفتم من این قصه‌ي خواب خویش    
به کی‌خسرو آن نامور باب خویش

کجا پور داراش خوانی همی    
بپرس از کسی گر ندانی همی

که آن خانه در ری قدیمی شده    
نه تخمی است کاکنون پدید آمده

مرا گفت زنهار رقبت نمای    
در این کار زین بیش هرزه مپای

«ری» که در اوستا از آن با نام «رَگَه»[Raga] نام برده می شود، از پایگاه های قدیمی دین زرتشتی به شمار مي‌رفته و مسمغان یا موبد موبدان در آنجا زندگی می‌کرده است. از سده هفتم و هشتم هجری به این سو «ری» اهمیت پیشین خود را از دست داد و پس از آن شهر کوچكی بیش نبوده است. از آغاز سده هشتم، ری به موجب درگیری‌های مذهبی و اختلاف عقاید میان فرقه‌های اسلامی چون حنفیان، شافعیان و شیعیان، برای زرتشتیانی که در آنجا ساکن بوده‌اند شوربختی‌ها و رنج‌های فراوانی را موجب شده است. 
چه آشکار است که زرتشتیان ساکن آن دیار که موجب بدبینی و اتهام کفر و زندقه از سوی پیروان این مذاهب بودند و محدودیت‌های بسیاری بر ایشان وراد می‌شد، چه روزگار پررنجي را می‌گذراندند. این حوادث روزگار و درد و رنجی که زرتشتیان و ایرانیان بدان دچار بودند در ابیاتی پراحساس در منظومه‌های زراتشت‌نامه، ارداویراف نامه و چَنگرَنگهاچَه‌نامه به ‌روشنی ديده مي‌شود.

چنان‌که از ابیات منظومه بر می‌آید کی‌کاووس ‌پور کی‌خسرو خوابی می‌بیند و به‌کلام الهامی سروش می‌شنود که باید به ‌انجام کاری بزرگ که همانا به‌ نظم در آوردن زندگانی زرتشت است، همت گمارد:

یکی تازه کن قصه زرتشت را
به لفظ دری به نظمش فرا

روان زراتشت را شادکن
روان خود از دوزخ آزاد کن

پس به ‌نزد پیشوایان زرتشتی می‌رود تا از شرح دین و کم و کیف داستان زندگانی زرتشت آگاه شود. موبدی که به زبان اوستا و زند آگاه بوده با گشاده ‌رویی پذیرای او می‌شود و دفتری به ‌زبان پهلوی(1)، دربر دارنده احوال گذشتگان را بدو نشان می‌دهد. با یاری این موبد است که کی‌کاووس‌ پور ‌کیخسرو حماسه‌ی زراتشت‌نامه را مي‌آفريند. خود منظومه روای این سخن است:

یکی دفتری دیدم از خسروی   
به‌خطی که خوانی ورا پهلوی

نهاده بَرِ موبد موبدان   
سر و افسرِ بخردان و ردان

نبشته برو سرگذشت جهان   
ز احوال پیشینگان و شهان

همان شرح وِستا و زَند آن زمان
که آورده زرتشت انوشه‌روان

همان قصه‌ي زادن از مادرش   
از آن رفته احوالها بر سرش

کهن گشت این قصه در دست کس   
نبودی به خواندن بر او دست‌رس

مرا گفت موبد: نگه کن بدین   
که تا بهتر آگاه گردی ز دین

وز آنجا یکی بهره بر من بخواند  
 تو گفتی دلم را بر آتش نشاند

مرا گفت دانش در این روزگار   
ز بهر چنین روز آید به‌کار

همی بینی این قصه‌های کهن   
کزو یاد نارد کسی اصل و بن

ندارد بدین خط کسی دستگاه   
بترسم که گردد به‌یک ره تباه

همان به که این را به‌نظم آوری   
بپاکیزه گفتار و خط دری

ز دانش بیارایی این دین پاک   
کنی تازه این رسم و آیین پاک

مگر نو شود این سخن در جهان   
بخوانند هرکس از این داستان

همه کس ببیند ازو راه راست   
که در دین پاکیزه رسم ماست

آن‌چه که بیش از پیش در گفتگوی میان کی‌کاووس و آن موبد فرزانه قابل توجه است اشاره به در حال فراموشی بودن زبان و خط پهلوی است، زيرا کسی کلام «زند»(:تفسير پهلوي كه بر اوستا مي نوشتند) چیزی نمی‌دانسته است. 
چکامه‌سرا هیچ‌گاه از متن پهلوی مورد استفاده‌ی خویش در منظومه نامی نمی‌برد و تنها به این نکته اکتفا دارد که راوی متنی پهلوی به‌زبان دری است. پژوهشگر پارسی«اِدل‌دارو»[Edal daru] که نگارش گُجراتی زراتشت‌نامه را انجام داده بر این گمان است که این متن پهلوی را شناخته و آن را «ویچَرکرتِ دینیک»[vejar kart I dinig] می‌داند که متنی پهلوی منسوب به «مدیوماه»، نخستین دین‌آور و پسر عموی زرتشت است. اما کی‌کاووس‌پور‌کی‌خسرو در ابیاتی دیگر از متن اوستا و زند به عنوان منبع سخن نام می‌برد و خواننده‌اش را به‌وادی سخن فرا می‌خواند:

نکو بشنو اين قصه‌ی ارجمند    
ز گفتار آن موبد هوشمند

بیاورده از زند و وستا بدر   
ز گفتار دادار پیروزگر

نبشتم من این را بلفظ دری     
که تا باشد آسان چو تو بنگری

گويش کی‌کاووس ‌پور کی‌خسرو در این حماسه‌ی دینی بیشتر مبتني بر ‌سبک خراسانی است و زبان وی همان شیوه‌ي عمومی حماسه‌ سرایان ایرانی است و با سبک عراقی که شیوه رایج عصر وی بوده بيگانه است. 
زراتشت‌نامه از دیدگاه محتوا و ویژگی‌های زبانی در ادبیات فارسي دارای جایگاه شامخی است. اين منظومه در سده‌های بعدی میان مسلمانان مهجور مانده است که براي این موضوع دو دلیل را مي‌توان بيان داشت: نخست اختلافات دینی و دیگری کهن و منسوخ بودن بسیاری از واژه‌های زراتشت‌نامه در قرون یادشده است.

منظومه‌ي زراتشت‌نامه در سده‌هاي بعد مورد استناد دينورزان زرتشتي قرار گرفته است، چنان‌كه موبد کی‌خسرو، پديد آورنده‌ي کتاب «دبستان المذاهب» مرجع کارش در باب زندگانی زرتشت را همین مثنوی زراتشت‌نامه قرار داده است. وی اين حماسه‌ي ديني را بصورت نثر درآورده اما در بخشهایی از روایت خویش، ابیاتی از منظومه را هم نقل می‌کند.


اكنون بیش از دو قرن است كه خاورشناسان اروپايي با اين منظمومه و داستان سنّتی زندگی ‌زرتشت آنگونه که در زراتشت‌نامه نقل است، آشنا شده‌اند. نخستین فردی که در پژوهش‌های خود از زراتشت‌نامه نام می‌برد انکتیل دوپرون است. وی در ترجمه زند اوستا از زراتشت‌نامه یاد  و بخشهای زیادی از آن را به‌عنوان شرح سنتی زندگی زرتشت به زبان فرانسوي ترجمه می‌کند. انکتیل دوپرون در سال 1760م نیز ترجمه‌ای کامل به لاتین از منظومه‌ي زراتشت‌نامه ارائه می‌دهد. 

پس از او پژوهشگران نام‌آور دیگری چون ایستویک[E.B.Eastwick]، روزنبرگ، مِنان[Menant]، اشپیگل، وِست، جکسون و... بر روی متن این منظومه پژوهشهایی انجام داده و آثاری انتقادی و تصحیح شده را به ‌چاپ رسانده‌اند. 
تکیه خاورشناسان در برسی منظومه‌ي زراتشت‌نامه بر نُه(9) دستنویس بوده که در این میان پنج دستنویس ارجح‌تر هستند:«نسخه‌ی دستنویس کتابخانه‌ی عمومی سن‌پترزبورگ»، «نسخه‌ی دستنویس کتابخانه‌ی ملی پاریس»، «دو نسخه‌ی دستنویس موزه‌ی بریتانیا در لندن» و «نسخه‌ی دستنویس کتابخانه‌ی پادشاهی آلمان در مونیخ»...

امروز با گذشت بیش از هفت‌ سده از عصر سرایش زراتشت‌نامه تنها نام نیکی از كي‌كاووس‌ پور كي‌خسرو و زرتشت بهرام بن پژدو به ‌یادگار مانده است و البته یک حماسه‌ي ديني به سبك حماسه‌سرايان خراسان که خواننده را سبک بال سوار بر برگ های خویش به عصر اسطوره ها و روزگار باستان مي‌برد...


یاری نامه:
1: منظومه زراتشت نامه، زرتشت بهرام پژدو، به کوشش محمد دبیرسیاقی، کتابخانه طهوری 1338
2: تاریخ ادبیات در ایران، ذبیح‌الله صفا، ابن‌سینا 1342
3: تاریخ زرتشتیان: فرزانگان زرتشتی. رشید شهمردان، انتشارات فروهر 1363
4: متون شرقی و سنتی زرتشتی(دوره دو جلدی)، هاشم رضی، 1384 انتشارات بهجت

Wednesday, March 24, 2010

زاده شدن زرتشت به روایت نسک‌های پهلوی


هفته نامه امرداد

گردآوری و نگارش: فرید شولیزاده


تعریف کلاسیک واژه پیامبر را در دایره مذهب این‌گونه گفته اند: پیامبر یا پیام‌آور عبارت از کسی است که در کلاس فطرت کبریایی و پیشگاه استاد ازل و دانشگاه هستی ورزش یافته و آنچه را دارد در سرشت و خمیرمایه‌ی او پیش از تولد آمیخته شده است.
روایت‌ نسک‌های پهلوی پیرامون زادن و زندگانی زرتشت در راستای همین تعریف است. نگارنده در نوشتار پیش‌ رو کوشیده است تا با واکاوی این نسک‌ها، روایت‌های سنتی و مذهبی در پیوند با زادن پیامبر را در یک نوشتار گرد‌آورد.

سخن را با جمله ای از دینکرد هفتم آغار می‌کنیم: 
«اکنون درباره‌ی ورج و فره و معجزه‌ی سپیتمان زرتشت که فروهرش ستوده باد، پیام‌آور دین مزدیسنی، برترین آفریدگان و این‌که چگونه در جهان ظهور کرد، سخن گفته می‌شود.» 

برابر این دستنویس پهلوی، زرتشت از خاندان «سپیتامه»(در پهلوی سپیتمان spitama) بوده. نام پدرش را «پوروشسپه»(در پهلوی پوروشسپ pourushaspa) و نام مادرش را «دغدووا»(در پهلوی دغدو dughdhova) و نام پدربزرگش را «هیچتسپه»(در پهلوی هیچتسپ haechataspa) گفته‌اند.

در نسک‌های پهلوی، سرشت انسانی را به سه بخش تقسیم کرده‌اند(1) که عبارت است از «فره»، «فروهر» و «جوهر تن»(:مایه‌ی جسم مادی). 
در نسک‌های پهلوی، فره‌ی زرتشت از ازل ذره‌ای از اهورامزدا یا ذات جوهرین نور(:انغ رئوچنگه، روشنایی بی پایان) شمرده شده است(2). 
فروهر زرتشت در عالم فره‌وشی همچون دیگر صُوَر و مُثُل عالم جسمانی در خرد همه آگاه اهورامزدا شکل گرفت. 
اما جوهر تن؛ اهورامزدا جوهر وجودی زرتشت را نخست در عالم مینو آفرید. 
در دینکرد هفتم فصل دوم می‌خوانیم که امشاسپندان صورت مینوی او را شکل دادند و فروهر او را که دهان و زبانی گویا و سری گرد بود، در میان او نهادند...

برای آنکه وجود زرتشت به پدیداری و صورت انسان گیتی رسد، سه بخش فره، فروهر و جوهر تن می‌بایست که با یکدیگر ممزوج شوند. 

فره‌ی او از روشنایی بی‌پایان به خورشیدپایه و از خورشیدپایه به ماه‌پایه و از ماه‌پایه به ستاره‌پایه به آتشی که در خانه‌ی «زوییش »(:zoish)، مادر مادر زرتشت و زن «فراهیم رُوان»(:frahim-ruwan) پدر مادر زرتشت می‌سوخت، پیوست.(3)

آنگاه که «زوییش»، «دغدو» مادر زرتشت را به دنیا می‌آورد، این فره از آتش خانه به وجود دغدو وارد شد و بدو درخشندگی خاصی بخشید.

دینکرد هفتم روایت می‌کند هنگامی که «دغدو» زاده شد، چنان بود که آتشی در آن خانه به خودی خود می‌سوخت. این نور تا زمان زایش زرتشت با دغدو بود. روستائیان از این نور و درخشندگی که خانه‌ی «فراهیم رُوان» را لبریز ساخته بود، در شگفت شدند و به نزد کرپن‌ها رفتند. 

فصل دوم دینکرد هفتم روایت می‌کند که دیوها برای نابود کردن دغدو به آفت پرکنی دست یازیدند: «[در دین] پیداست که چون دیوان از آن فره آسیب می‌دیدند، به دشمنی با آن دختر سه آفت(:hen) به آن ده بردند: زمستان، بیماری‌های کشنده و دشمنان ستمگر. <دیوان> بر اندیشه‌ی مردم ده افکندند که این گزند از جادوگری این دختر برسید تا مردم ده به سبب آن جادوگری، با آن دختر به دشمنی برخاستند و برای بیرون کردن او از آن ده با پدر و مادر او به جدال سخت پرداختند.» 

پایداری پدر دغدو در برابر خواست کرپن‌ها و مردم ده مؤثر نیفتاد و سرانجام دختر خویش را از آن ده به «راگ» نزد «پتیریترسپ» (patiretarasp) پدر دودمان و بزرگ خاندان سپیتمان فرستاد. 
دینکرد هفتم روایت می‌کند که ایزدان با نیروی خویش شوند این چاره‌جویی شدند که پدر، دختر خویش را به خانه‌ی پتیریترسپ بفرستد تا در آینده به زنی پوروشسپ در آید.

دغدو که فره را با خود داشت در خانه‌ی پتیریترسپ بزرگ شد. او که در کمال و شایستگی زنی یگانه بود با پوروشسب پسر پتیریترسپ پیوند زناشویی بست و این‌گونه فره به پوروشسب پسر پتیریترسپ رسید. 

اما زمان آن بود تا فروهر زرتشت از عالم مینو به گیتی آورده شود. امشاسپندان ساقه‌ای از گیاه سپند هوم را به اندازه‌ی پیکر یک مرد ساختند و فروهر زرتشت را به درون او بردند. سپس آن را از جایگاه روشنی بی‌پایان برداشتند و بر کوه اسنوند نهادند. 

وهومن و اردیبهشت امشاسپند به شکل موجودات گیتی در آمدند و به جایی که دو مرغ برای جفت‌گیری نشسته بودند و هفت سال پیش از آن مارها بچه‌های آنان را خورده بودند، رسیدند. ایشان به دل مرغان انداختند که شاخه‌ی هوم را برگیرند و ایشان ساقه‌ی هوم را برداشته و به آشیانه‌ی خویش نهادند. 
سپندینگی هوم و بودن فروهر زرتشت در میان آن سبب شد که مارها نتوانند از درخت بالا روند و به جوجه‌های مرغان دست یابند. ساقه‌ی سپند هوم با آن درخت پیوند خورد و همیشه تازه و سرسبز بر بالای آن درخت در حال رویش بود.

در فصل دوم دینکرد هفتم گفته می‌شود که وهومن و اردیبهشت امشاسپند به دل پوروشسب انداختند که به کرانه‌ی رود «دائیتی» آنجا که ساقه‌ی هوم بر فراز درخت است، برود. 
پوروشسب در آنجا ساقه‌ی هوم را دید. اما بلندی درخت شوند آن شد که پوروشسب دچار دودلی شود و گمان برد که برای دستیابی به ساقه‌ی هوم درخت را ببرد. 
اما خواست اورمزد بر آن بود که ساقه‌ی هوم تا میانه درخت پایین آید. پوروشسب آیین نیایش(4) به جای آورد و ساقه‌ی هوم را برید. «پروشوسب آن هوم را پیش زن گرامی و بزرگ خود برد و بدو گفت که: تو، ای دغدو، این هوم‌ را نگه‌دار تا هنگام کاربرد آن برسد.»

اما جوهرتن یا مایه‌ی جسم مادی زرتشت؛ در دینکرد هفتم از انتقال این بن‌مایه‌ی جسمانی از راه آب و گیاه به تن پدر و مادر زرتشت سخن رفته است. 
در فصل دوم دینکرد هفتم می‌خوانیم: «چون اورمزد آفرینش زرتشت را مقدر کرد، برای آفرینش زرتشت، جوهر تن او از نزد اورمزد بسوی باد و از باد بسوی ابر حرکت کرد، آنگاه ابر آن را به‌صورت آب نو به نو، قطره به قطره، کامل و گرم، برای شادی چهارپایان و مردمان پایین برد.»(5)

از این باران که دینکرد روایت می‌کندٰ، گیاهانی روییدند و شش گاو سپید زردگوش که به پوروشسب تعلق داشتند، آن گیاهان را خوردند. بدین‌گونه جوهر تن زرتشت که در آن گیاهان بود، با شیر گاوان آمیخته شد.
دغدو به خواست پوروشسب دیگی را بر گرفت و شیر گاوان را در آن دوشید و آن دیگ شیر را به ستون بزرگی آویخت. مایه‌ی جسم مادی زرتشت در آن دیگ شیر بود. 

دینکرد هفتم و زاتسپرم روایت می‌کنند که دیوها وحشتزده و پریشان بودند از اینکه می‌دیدند به زودی زرتشت چون انسانی در جهان جسمانی پای خواهد نهاد، پس گرد هم آمدند و دسیسه کردند که زرتشت را که هنوز به صورت انسان پیکرمند در نیامده، نابود سازند. 
دیوی به‌نام «چشمگ» که مسبب زلزله و گردباد است، پذیرفت که این کار را انجام دهد. پس شهر و ده را ویران کرد و درختان را در هم شکست، اما به خواست یزدان به آن ستونی که دیگ بدان آویخته شده بود، آسیبی نرسید.

چون این آفت دیوان بگذشت، پوروشسب ساقه‌ی هومی که که فروهر زرتشت در آن بود و آن را بریده و به دغدو سپرده بود، باز گرفت. آن را کوبید و با آن شیر گاو که جوهر تن زرتشت در آن بود، آمیخت. دینکرد هفتم آمیختگی و یکی شدن فروهر و جوهرتن زرتشت را از اینجا می‌داند. 
پوروشسب و دغدو این شیر آمیخته به شیره‌ی هوم(:پراهوم) را نوشیدند. آنگاه از هم‌آغوشی آنان نطفه‌ی زرتشت در زهدان مادر بسته شد و در اینجا بود که فروهر و جوهر تن زرتشت با فره که در تن دغدو بود، به هم پیوستند.

دیوها برآن شدند که زرتشت را در شکم مادر نابود کنند. آنها دغدو را به تب تند و درد آزار دهنده‌ای دچار کرده‌اند. 
دغدو خواست به نزد جادو پزشک ده رود اما ایزدان او را دلداری داده و این کار بازداشتند. از او خواستند تا دست برشوید و هیزم برگیرد و روغن گاو و بوی خوش بر آتش نهد و روغن را بر شکم بمالد و در بستر بیارمد تا او و فرزندش از بیماری رهایی یابند و دغدو چنین کرد.

دینکرد هفتم روایت می‌کند که با نزدیک شدن هنگام زادن زرتشت، نور وجود او سراسر روستا را فراگرفته بود: 
«هنگامی که سه روز به زایش زرتشت مانده بود، نور از خانه می‌تابید، مانند خورشید به هنگام  نزدیک شدن طلوع که نخست فروغش گسترده می‌شود و آنگاه تنش هویدا می‌گردد. 
چنین بود که در سه شب آخر هنگامی که زرتشت در زهدان بود، یعنی سه روز مانده بود تا زرتشت زاده شود، آن ده پوروشسب کاملا" روشن بود. 
آنگاه اسب سالاران و چهارپا سالاران خاندان سپیتمان در هنگام گریز گفتند که: ده پوروشسب که در هر سوراخ آن آتش روشن شده، ویران خواهد شد. بعد در بازگشت گفتند که: ده پوروشسب نابود نشده و به هیچ سوراخی آتش نیفتاده است. در آنجا، در آن خانه، مرد شکوهمندی زاده شده است.»

دینکرد نهم، فصل بیست‌ و چهارم روایت می‌کند که در لحظه‌ی زاده شدن زرتشت نیروهای زندگی‌بخش و مرگ‌آور به ستیز برخاستند: «در زمان زاده شدن، «اردویسور»(:آناهیتا) سر و شانه‌ی او، «اهریشونگ»(:اشی خوب) بر و پشت او، «مینوی رادی» سینه و رودگان او، ایزد «دین» پهلو، «فره کیانی» سینه‌ی وی را لمس می‌کردند.» 
نیروهای ویرانگر تازیدند اما نیرو و روشنایی فره که چون آتشی درخشان بود، همه این تاریکی‌ها و نیروهای اهریمنی را در هم شکست. 

دینکرد هفتم و پنجم و گزیده‌های زاتسپرم روایت می‌کنند که زرتشت آن هنگام که از مادر زاده شد، خندید(6) 

باید توجه داشته باشید که فعل خندیدن در انسان  یک رفتار آموختنی است، اما نگاه نویسه های پهلوی درباره‌ی زرتشت جنبه‌ی سرشتین داشته است. 

«زادسپرم» پیدایش این خنده را سرشته از وهومن امشاسپند می‌داند. چنان‌که در کرده‌ی هشتم گزیده‌های زاتسپرم می‌خوانیم که چون وهومن امشاسپند به خواست اهورامزدا در اندیشه‌ی زرتشت درآمد و با آن در آمیخت و نیز از آنجا که وهومن امشاسپند مینوی شادی آفرین است، زرتشت هنگام زادن از مادر خندید.

بدان گه که صبح زمان دیمه داد
زراتـشـــت فـــرخ ز مـــادر بزاد

بخنـدید چون شد ز مادر جـــــدا
درخـــشان شد از خندۀ او سرا

عـجب مــــاند در کـار او بــاب او
و زان خنــده و خـــوبی و آب او

به دل گفت کاین فرۀ ایزدیـست
جزاین هر که از مادرآمد گریست(7)



پی‌نوشت:


1: در نسک‌های اوستایی این پاره‌های سرشت انسانی به نه بخش تقسیم شده است. «دستور دکتر فرامرز بد» این تقسیم را یازده قسمت می‌داند. در کتاب‌های دینی آن را به پنج بخش خلاصه کرده‌اند.


2: برای نمونه بنگرید به دینکرد هفتم فصل دو و گزیده‌های زادسپرم فصل پنجم.


3: در آثار برجای مانده از فرزانش فرهمندی(حکمت خسروانی) مانند دینکرد سوم، نور در عالم هستی مراتب پلکانی دارد که به آن «قوس نور» میگویند و اشاره به مراتب صعودی و نزولی روشنایی دارد، از ولاترین مرتبه نور یعنی ذات سرشتین اهورامزدا یا روشنایی بی پایان تا مراتب پائین تر یعنی بهمن و دیگر امشاسپندان و ایزدان و همینطور نزول آن تا مراتب گوناگون هستی. این باور و نگرش فلسفی میان ایرانیان پس از اسلام در قالب فلسفه‌ی اشراق ادامه یافته است.


4: چنان‌که در «هوم‌یشت» آمده بریدن ساقه‌های هوم نیازمند آیینی خاص همراه با زمزمه کردن اوستای هوم یشت است.


5: آفرینش زرتشت شوند شادی روان آفرینش و مخلوقات گیتی است. زیرا زرتشت پیام‌آور افزایندگی و نیکبختی برای آفرینش است.


6: «دینکرد هفتم فصل3 بند2»، «گزیده‌های زاتسپرم فصل8 بند15»، «دینکرد پنجم، فصل2 بند5»


7: منظومه زراتشت نامه


یاری‌نامه:


1: گزیده های زاتسپرم، ترجمه دکتر محمد تقی راشد محصل، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی 1366


2: روز هرمزد ماهِ فروردین.ماه فروردین روز خورداد، ترجمه و آوانویسی ابراهیم میرزای ناظر، انتشارات ترانه 1373


3: کتاب پنجم دینکرد، ترجمه و آوانویسی از دکتر ژاله آموزگار، انتشارات معین 1386


4: روایات دستور داراب هرمزدیار(دفتر اول و دوم)، به‌کوشش هیربد مانک‌جی رستم‌جی اون‌والا، بمبئی 1922م


5: کتاب هفتم دینکرد، آوانویسی و ترجمه از دکتر محمد تقی راشد محصل. پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی
6: کتاب سوم دینکرد دفتر اول و دوم، آوانویسی ترجمه و پژوهش دکتر فریدون فضیلت

7: منظومه زراتشت نامه، زرتشت بهرام پژدو، به کوشش محمد دبیرسیاقی

CELEBRATE ME

  I don't need a pedestal من نیازی به یک جایگاه بلند (سکو) ندارم I don't need a crown نیازی به تاج و تخت ندارم I don't need ...